شعری برای روز میلادم...

براي روز ميلادم چه آوردي؟

چنين روزي گشودم چشم

آري

همان چشمي كه لبريز شد ز جوش قلب و دستانم

به چشمانم حسد ورزند

تمام من به جز چشمان

كه ميبينند و ميبينند

بزرگي جهانت را

قشنگي خزانت را

طراوت را زمستان را

مه و خورشيد، گل و باران

ولي ازتو فقط ديدند

ز دستان همه دنيا ز مهر تو شنيده اند

كه ميبخشي به هر بي كس دل خوبان هستي را

براي زخم هر دردي تو داري بهترين مرحم

تو دست عاجزان گيري

تو قدر عاشقان داني

سخاوتمند و دارايي

ز آواز غم انگيز دل ناله چه دانايي

به چشمانم حسد ورزند

كه باور ميكند مهرت

ولي انگار ز من تنها همين چشمان تو را ديدند

خدا وندا اگر من را براي ديدن آوردي

قسم بر روز ميلادم مرا كافيست

نه قلبم را جلا دادي

نه دردم را كمي تسكين

زغم هردم پناه جستم

به اميد كمي شادي

دلم خشكيد از گريه

چرا غمگين نگشتي تو؟

 دلم آتش گرفت روزي كه اشكم بر نمازم بود

به جاي حمد تو اين دل شكايت در دعا ميكرد

خدايي كن خداوندا

بده ، بگذر ، ببخش بر من

اگر از خلقتم خواهي

اگر بهر سجودت هست

به ديدن لب نخواند ذكر

درختي هم نميرويد

از اين دل كه چو صحراييست

 

 

همانم كه خودت خواستي

       همانم كن كه خود خواهي


"كورش جلال پور"

 

خدا...

خدا وقتی نخواهد عمر دنیا سر نخواهد شد،
گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد،

و تا وقتی نخواهد برگی از کاجی نمی افتد..
و باغی از هجوم داس ها پر پر نخواهد شد،

خدا وقتی نخواهد دانه ای کوچکتر از باران،
گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد..

و کرم کوچکی...پروانه ای زیبا....و کوهی سخت....
عقیق و شیشه و اینه و مرمر نخواهد شد....

خدا وقتی بخواهد می شود وقتی نخواهد نه..
گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد..

خدا وقتی بخواهد غیر ممکن می شود ممکن....
ولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد....

عشق...